![]() |
![]() |
|
| عشق |
|
زمانيکه زانوهاي مدهوشم بر زمين بوسه زد ... و گونه هايش مثل آسمان طوفاني گرفت ... و خورشيد از غصه خواست کاش مي مرد... ابر براي لرزش دستانم گريسته بود ... ... زمانيکه بر شانه کوه خنده چمن شدم... و شقايقهايم به قيمت نوازش بر باد رفت... و به هر ضرب باراني گره اي از زلفم گشود... آسمان براي تپشهاي عريانيمان لرزيده بود... ... زمانيکه چشمانش بر شاخسارم پا گذاشت ... و براي برداشتن سيب آرزو بر بلندايم خزيد... و قباي درد و انهدام را بر تارهايم سنجاق کرد ... خدا قصه جديد بي تابي ام را شنيده بود... ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی پناهی |
|
|
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد. با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد. اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است
اگه توي دنيا ميتونستم يه چيز ديگه باشم دوست داشتم اشک توباشم.تا توي چشمات متولد بشم.روي مژه هات زندگي کنم و روي گونه هات بميرم
اي وجودي که وجودم ز وجودت به وجود آمده است ، قربان وجودي که وجودم ز وجودش بوجود آمده است...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی پناهی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|