![]() |
![]() |
|
| عشق |
|
نمي توان بنام خدا نفرت ورزيد.نمي توان بنام خدا شگنجه داد. نمي توان بنام خدا کشت.بنام خدا فقط مي توان عشق ورزيد.
عشق تنها اميدي است که وجود دارد زيرا عشق مي تواند پلي ميان انسان و خدا باشد.انسان بدون عشق در نا اميدي زندگي مي کند. ما زاده شده ايم که عشق بورزيم و مورد عشق ورزي قرار بگيريم. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی پناهی |
|
|
يک دوست معمولي هيچگاه نمي تواند گريه تو را ببيند
يک دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی پناهی |
|
|
حرف خوش در اهنين را باز ميکند.
حرف زده شده نهالي است که رشد ميکند. چشمش را ببين ، دلش را بخوان. مهرباني هاي کوچک را فراموش نکن، و تقصيرات کوچک را به ياد نداشته باش. سوراخ را وقتي کوچک است وصله کن. موي سر احمق هرگز سفيد نميشود. کسي که از هيچ کس خوشش نمياد بدبخت تر از کسي است که هيچکس دوستش ندارد. از گناه تنفر داشته باش ، نه از گناهکار قضاوت نکن تا درباره تو قضاوت نکنند |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی پناهی |
|
|
سوال اين نيست که ما ميميريم، سوال اين است که ايا زندگي کرده ايم؟
به خدا نگو مشکل بزرگي دارم، به مشکل بگو خداي بزرگي دارم. همنشيني فايده ندارد،هم انديش باش. تهديد انسان را مي کشد،غرور ادم را خرد ميکند. دانايي رمز توانايي است. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی پناهی |
|
|
من تنها ان را مي خواهم که خدا براي من ميخواهد.
در ذهن الهي تنها تکميل است و کمال پس خواسته من به انجام رسيده است. ورق تقدير بر گشته و اوضاع بر وفق مراد است. در ذهن الهي فرصت گمشده وجود ندارد، اگر دري بسته شود در ديگري مي گشايد. با پذيرفتن مشيت الهي همه چيز در زمان صحيح خود اتفاق مي افتد. همه چيز در جهت خير و صلاح من است. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی پناهی |
|
|
اموخته ام که سکوت تنها درسي است که ما خيلي دير ياد مي گيريم اموخته ام که به خود احترام بگذارم اموخته ام که اين ترس از مشکلات است که انسان را ميکشد نه خود انها اموخته ام که حفظ کردن دشوارتر از پيدا کردن است. اموخته ام که ازاد باشم. اموخته ام که نگذارم عصبانيت بر من چيره شود. اموخته ام که نمي توان يکباره همه چيز را تغيير داد. اموخته ام که خونسرد باشم اموخته ام که ارامش نعمت بزرگي است اگر قدر بدانيم اموخته ام که يکطرفه به قاضي نروم. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی پناهی |
|
|
اگر يک روزي از ماجراي عشق و عاشقي خودتون به ستوه امديد و کار به جايي کشيد که هيچ راه عاقلانه اي نتيجه نداد . و نهايتا تصميم گرفتيد که خودتان را از شر زندگي خلاص کنيد و چشمتان را بروي تمام زيبايي هاي ان ببنديد.در همان حال و هوا يک لحظه و فقط يک لحظه با تمام وجودت به زندگي فکر کن .
به اين فکر کن که با رفتن چه چيز را بدست مياري. و چه چيزهايي را از دست ميدهي.به اين فکر کن که شايد همين الان کسي داره به تو فکر ميکنه و تو را بيشتر از خودت دوست داره. ميخواهد زندگي را با تو تجربه کنه.ميخواهد تو همه چيزش باشي. ميخواهد به تو يک عشق جديد را بده که شايد صد برابر از عشق قبليت بهتر باشه.چرا به اين موضوع فکر نميکني که زندگي ما را همين لحظات تشکيل ميدهند همين لحظات به ظاهر کوچک و ناديدني. چرا نبايد فکر کني که دوست داشتني هستي و ممکنه همين وجودي که خدا به تو داده و تو قدرش را نميداني موجب تحولي عظيم در خودت و اطرافت بشه.مگه تو از غيب خبر داري؟ اره؟ مسلما نه ولي تنها چيزي که بايد بداني اينه که تمامي ما انسانه وجودمان لازم است و با بودن من تو کامل ميشي و با بودن تو من کامل ميشم و من و تو ما را تشکيل ميدهيم. ما ماموريتهايي بس خطير در اين کره خاکي داريم و اگر ناتمام بماند مجبوريم برگرديم و ان را با مشکلاتي بيشتر کامل کنيم. پس ميبيني که چقدر با ارزشي و وجودت چقدر مقدسه. زندگي براي تو منتظر نمي ماند. راهش را ميره پس تو هم بجاي ايستادن با ان همگام شو هم مسير باش و بدان که جهان تو را دوست داره به شرطي که تو هم قدر دانش باشي و فقط محيط اطرافت را نبيني بلکه به کل بنگري و عظمت وجودي خودت را هيچگاه از ياد نبري. اگر چيزي را از دست دادي نگران نباش زندگي ميداند براي تو چه چيزي مناسبتر است. تو روح الهي هستي و همه کساني که با ما زندگي ميکنند و يا با ما در ارتباط هستند روح الهي هستند . در قبال تک تک انها مسئول هستيم. بايد دوستشان بداريم و اين ما موريت خطير ماست. هنوز هم ميخواهي چشمت را بروي روحهاي الهي ببندي؟؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی پناهی |
|
|
وقتي خدا زن را آفريد به من گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي . مراقب باش... شيخ حرف خدا را قطع كرد و گفت مراقب باش به او نگاه نكني . سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين مي بارند . گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان مي شوي. از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت مي سوزاند و سرنگون به چاه ويلت مي افكند.... مراقب باش و من بي آنكه بپرسم پس چرا او را آفريد گفتم ((به چشم )) شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه به قصد امتحان تو و اين از لطف اوست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو... گفتم ((چشم )) و در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز او را نديدم به چشمانش ننگريستم . آوايش را نشنيدم . چقدر دوست مي داشتم بر موجي كه مرا به سوي او مي خواند بنشينم اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز مي گريختم. و هزاران سال گذشت خسته و فرسوده و احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نمي شناختمش. اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم . ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم . و گريستم . نمي دانستم چرا؟ قطره اشكي از چشمانم جاري شد. و در پيش پايم به زمين نشست . به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم ، مي دانست. با لبخند گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش. كه او داروي درد توست بدون او ناقصي . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم نمي بيني كه در بطن وجودش موجودي را به پرورش مي برد. من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآوردم پس اگر تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم. من : اشكريزان و حيران خدا را نگريستم . پرسيدم پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟ گفت : من ؟ فرياد زدم : شيخ گفت تو سكوت كردي اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟ باز صبورانه و با لبخند هميشگي گفت : من سكوت نكردم فقط تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي . و من در گوشه اي ديدم شيخ همچنان حرفهاي پيشين را تكرار مي كند. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی پناهی |
|
|
منتظر باش اما معطل نشو ، تحمل کن اما توقف نکن ، قطعه باش اما لج باز نباش ، بگو آري اما نگو حتماً ، بگو نه اما نگو ابدأ .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی پناهی |
|
|
همه چيز گاه اگر تيره مينمايد باز روشن ميشود زود تنها فراموش مکن اين حقيقتي است باراني بايد تا که رنگين کماني برآيد
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی پناهی |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی پناهی |
|
|
فرق بين من و پروانه ۲ چيز است پروانه پرش سوخت َُِولي من جگرم سوخت
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی پناهی |
|
|
آنتوان برت : اولين طليعه عشق آخرين تابش عقل است.
لرد بايرون : عشق مرد قسمتي از زندگي او و عشق زن همه زندگي اوست. ديز رائيلي : همه بخاطر عشق زاده شده ايم... عشق پايه و اساس هستي و تنها پايان آنست. فرانگلين : اگر مي خواخيد دوستتان بدارند دوست بداريد و دوست داشتني باشيد. عشق از ديد گاه آدمهاي معمولي مثل خودمون : عشق از ديد جاج آقا : استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموســي زدي ؟! ( جمله عاشقانه : خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت كنه ) عشق از ديد يك رياضيدان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمـــول ! ( جمله عاشقانه : آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم ) عشق از ديد رحيم گوشكوب بقال سر كوچه : والا زمان ما عشق مشق نبود ننمـون رفت اين فاطي اتوماتيك رو واسمون گرفت ! ( جمله عاشقانه : هوي فاطي شام چي داريم ؟ ) عشق از ديد مرتضي ايدزي ( در زندان ) : اوچيكتيم عشقي ! ( جمله عاشقانه : خاك زير پاتيم ... نشاشي كه گل ميشيم ) عشق از ديد ننه بزرگم : نزن ننه اين حرفارو ! راستي اين دختر بتـــــــول خانوم خيلي دختر خوب و با كمالاتيه ! ( جمله عاشقانه : بريم خواستگاري ... ) عشق از ديد دوست دخترم : عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينـــــــه جراحي دمـــــاغمو نميدي ؟! واسه ناهار هم بريم سورنتو ... ناديا و دوستشم ميان ... دوست ناديا واســـش يه ماتيز گرفته ! تو حتي حاضر نيستي واسه مــن كه اينهمه دوستت دارم يه پرايد بخري ؟! ( جمله عاشقانه : عزيزم گوشي سوني ميخوام .. راستي دوستت هم دارم! ) عشق از ديد غلام شوفر : رادياتور عشق من از برايت جوش آمده ! باور نداري بر آمپرم بنگر! ( جمله عاشقانه : عزيزم دوست دارم ! بووووو بوووووو بوووووغ ) عشق از ديد دختراي ترشيده : خدا جون يعني ميشه بياد خواستگاريم ؟!! ( جمله عاشقانه : يا شابدوالعظيم 1000 تومن نذرت كه بياد خواستگاريم ) عشق از ديد ارازل و اوباش ( جوات ) : عشق مشق سرش گرده ! خونه خالــــــــــي نداري؟ ( جمله عاشانه : بوووق ... آبجي مياي بريم كثافتكاري ؟ ) عشق از ديد بابام : آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه ؟! حالا بگو ببينم باباش چي كارست؟ ( جمله عاشقانه : برو دختر حاج آقارو بگير ) .عشق از نگاه ننم : وا مگه تو امسال كنكور نداري ؟! عشق باشه واسه بعد ! ( جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت) |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی پناهی |
|
|
بايد بروم و خواهم رفت
مسافري بيش نيستم با کوله بار اندوه
مبدا ام خاک نيستي و مقصدم حريم چشم هاي توست
زياد زيسته ام ومستحق نبوده ام
حال بايد بروم
من از راه دور آمده بودم و اينجا فقط استراحت گاهم بود
بايد بروم و خواهم رفت
در هر گوشه اي که اتراق کردم
تکه اي از وجودم را به آنجا بخشيدم و آخرين تکه ي ممکن را که قلبم بود
در اينجا به خاک سپردم
که اگر روزي پشيمان شدي حد اقل چيزي از من به يادگار داشته باشي
بايد بروم و خواهم رفت
تنها چيز با ارزشي که دارم فقط پاهايم هستند
اينها را به زور از چنگ شيطان حفظ کرده ام
و با آنها ميروم
بايد بروم همه منتظر رفتن منند
يادم باشد که سلامت را به سفر برسانم
خودت گفته بودي
خواهم رفت و تا ابد باز نخواهم گشت
شايد در استراحت گاه بعديپاهايم را به امانت بسپارم
و براي هميشه قيد سفر را بزنم
بايد بروم و
رفتم...
خدا نگه دارت
از يادداشت هاي دفتر خاطراتم
براي کسي که رفتن را ترجيح داد
تو که با دست فريبت خلق را فريفتي
با دست انتقام طبيعت چه خواهي بکني؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی پناهی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|